دیده بان حقوق حیوانات ایران

حمایت از حقوق حیوانات

چقدر با اخبار تکان دهنده تکان خوردیم؟
ساعت ٢:٤۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٧ خرداد ۱۳۸٧ 

در عین مخالفت اکید با بلاگ نویسی بعضی اوقات مجبورم که بنویسم. این چند خط در تعطیلات نوروز نوشته شده بود اما دلیلی بر انتشارش ندیدم. اکنون گویا دلیل هست! سیرک پردیسان!...

وبلاگستانمان سبز شده. یا حد اقل قرار است بشود. نظرهامان سبز شده. "ابتکار"ها سبز شده اند و ایده ها همه سبزند. اما گلی نیست. محصولی نیست. اگر هم هست جز سیاهی رنگی ندارد. یا تا امروز نداشته.

خبرها داریم و نشر میدهیم. معتبر ترینمان خبرنگارند. جایزه بگیر ها (نه به معنای خیابانی آن) همه در کار خبرند. اخبارهاشان همه  تکان دهنده. ما هم با هر خبری تکانی میخوریم، می لرزیم.....چون بیدی  به هر بادی...! اما چقدر باید تکان بخوریم؟ و با چه هدفی؟ فرد فردمان و به نام ناممان بلاگ داریم و خبرسازیم.....خبر داریم یا خبرنگار. ایده هم کم نداریم. ایده های بکر وزیبا. عمل هم کم نکرده ایم... اما عملهامان در حیطه بلاگمان سرگردان است. ایده هامان هم.

بلاگها بلای جان سبزمان شده و تفکر سبز نمادی از تمدن و منورالفکریمان. اما وزنمان؟ در حد هیچ! فقط حرفیم. اگر هم عمل باشیم فقط طغیانیم و  تحصن! برای سیرک، برای فلامینگو، برای هامون، بختگان، و برای دلفین های خلیج عزیزمان.

از زمانی که مدیران یکی دو گروه از سمن ها (سازمان های مردم نهاد) به نیت تکیه زدن بر کرسی ریاست سازمان محیط زیست نوچه ها استخدام کردند و نوچه پروری کردند سالها گذشته. نه نوچه ها در سایه اربابان چاق شده اند نه اربابان به رغم تلاش نوچه ها در حد و اندازه مدیریتی نزدیک به معاونت اولین شخص اجرایی مملکت نمایانده شده اند. آنچه بود تخیلاتی حبابین بود برای ارضای تمایلات اشخاصی که چندان علاقه ای به عمل نداشتند و تمام علایق به پسوند و پیشوند اسامی ختم میشد. امروز تفاوتی اما هست. معاونین اجرایی سابق اکنون وبلاگ نویسند و سبز اندیش! هوبره های تقدیمی به اعراب نیز فراموششان شده. مجوزهای شکار ویژه نیز. و طالبین صندلی ایشان هم گویا فراموش کرده اند همه چیز را! اما من با حافظه اندکم به خاطر دارم. که مبتکر سبز در گذشته مغضوب عده ای از "ان جو او" ها بود. اکنون اما "ابتکار" به صف وبلاگیان پیوسته! سبز است اما سبز- سیاسی. هنوز هم سبز سبز نیست! قطعا" دیگر کسی آرزوی صندلیش در سر نمی پروراند....(شاید همین نکته که دیگر جایگاهی برای حسرت ندارد سزای مدیریت سابقش باشد!)

اگر دو فردای دیگر جوادی نیز بیاید و سبز- سیاسی بنویسد چه میگوییم؟ و چه میگوید؟ حتما خوشامدش پیش پیش نوشته خواهد شد! اما سیرکش چه؟ یوزش؟ و گورش؟ فراموش خواهد شد؟ بد قولیهایش؟ اینکه سیرک و دلقک بازی عزیزانش در جوار سازمانش چه خونی به دل ما کرد و نتیجه چه شد! اینکه 7 اردیبهشت وعده ای داشت و چه شد! شک داشتیم که "داریس تونی" بساط بر چیند! اما یقین کردیم که برنخواهد چید! از اخبارش لرزیدیم! باز هم بلرزیم که سیرک و دلقک بازی و حیوان رقصانی محیط زیست تمامی ندارد؟ که مانده است تا پارک پردیسان تفرجگاه بماند و حیواناتش یکی یکی بمیرند؟ بچه یوز جدید پردیسان گویا "ماریتا" نشده مرد و سهم غذای اندکش را به شیرهای سیرک تقدیم کرد. سیرکی که تا سهم طبیعتمان را تمام نکند رفتنی نیست.

چه کنیم؟ تحصن؟ یا فقط غرولندکنیم؟ در بلاگهامان مطلب بزنیم؟ گفتگو؟ شکایت؟ یا فراموش؟ تفکرات سبزمان راچه کنیم؟ بایگانی موقت؟ وجدانمان را چه؟ حیوانات معصوم سیرک راچه؟ و اگر باز هم نشستیم و حرف زدیم....آینده را چه؟

جوادی باید نگاهی به صاحب مسند قبلی صندلیش داشته باشد. او همیشه بر آن صندلی نخواهد بود و همیشه مصون از انتقاد. اگر توانش باشد او هم روزی بلاگی خواهد داشت. اما شاید جوادی سبز را بر نگزیند! چرا که رنگ شرم بدقولان سبز نیست!

 

 


کلمات کلیدی: حامیان ، حیوانات ، حمایت ، محیط زیست
 
ماهی کوچولوی گل فروشی بهرام، گُل و گُ...!
ساعت ۳:٢۳ ‎ب.ظ روز جمعه ۳ خرداد ۱۳۸٧ 

"بهرام" که معرف حضورتون هست؟! بله، گل فروشی نامدار "بهرام".

چندی قبل برای خرید گل رفته بودم. بعد از انتخاب و تزیین و انجام مراسم کفن و دفنِ مقداری گل، و هنگام پرداخت هزینه چشمم به یک ماهی فایتر بدبخت افتاد که در گلدون شیشه ای کمی بزرگتر از یک لیوان محبوس بود. ظاهرا برای جذاب تر جلوه کردن گلدان 4000 تومانی. ارتفاع آب حدود 3 سانتیمتر بود و ماهی از سطح آب اکسیژن تمنا می کرد. با ادب و احترام فراوان پرسیدم:

-          ببخشید قربان! اون ماهی زندست؟

-          بله [با حالت استفهام اینکه چقدر آقا شما شوتین]

-          ببخشید! ولی فکر نمی کنین آبش کمی برا تنفسش کمه؟

-          زیادشم هست [با تاکید بر حماقت شخص فضول که من باشم]

-          آخه این طفلکیا اکسیژن که کم باشه میان از سطح آب تنفس کنن و اگه ادامه داشته باشه خفه میشن.

-          [نگاه عاقل اندر سفیه]

-          [تاسف]

-          [اتمام مذاکره]

سرم رو به نشانه حماقت نوع بشر زیر انداختم، و رفتم!

 پشت چراغ قرمز به بحثهای همیشگی با اطرافیان فکر می کردم که همواره نصیحتم میکنن که سوسک رو باید کشت! و دلیلش رو که میپرسم همه میگن کثیفه! به سوسکهایی فکر کردم که از سوراخ ... قاچاقی فراریشون دادم! به پشه هایی که نکشتم و همه شاکی شدن که تنها کسی که میتونه تو هوا پشه بگیره، چرا این کار رو نمیکنه! به مورچه هایی که همواره در مسیر راه رفتن ها برای جلوگیری از له شدنشون مجبورم زمین زیر پام رو نگاه کنم و مارمولکهایی که همیشه دیدنشون از عمق وجود شادم میکنه -از فرط بانمکی-!

"چشمها را باید شست

                  جور دیگر باید دید

...."